تبليغاتX

خدای من ! سینه ام را بگشای ٬ و کارم را آسان کن ٬ و گره از زبانم باز کن تا سخنم را دریابند . سوره مبارک طه

کتاب تنهایی
نمیدونم این سلام من به شما میرسد یا نه؟ولی دلم طاقت نیاورد که این سلام را ننویسم.من اهل نوشتن نیستم سعی میکنم تمام حرفهایم را توی دل خودم بنویسم ولی نمیدونم چی شد که بی اختیارامروز دستم به قلم رفت و به دور از چشم مامان و سینا شروع به نوشتن کردم.
 
امروز یعنی 86/5/30 حدود ساعت2 بعدازظهربود که پشت کامپیوتر نشسته بودم و داشتم اطلاعیه های ثبت نامه دانشگاه را توی سایت میخوندم که یکدفعه چراغ aban_vafa روشن شد.میخواستم سلام بدم ولی تابلو عبور ممنوع داشت,تصمیم گرفتم مزاحم نشم.ادرسی که جلو iddش بود توجهم راجلب کرد,رفتم به سرزمین افرینش,اطلاعیه های دانشگاه یادم رفت,شروع کردم در سرزمین افرینش چرخیدن,تا ساعت 5 داشتم نوشته های سعید را می خواندم.تا حالا دست نوشته های کسی اینقدر توجهم را جلب نکرده بود.
 
سعید خیلی زیبا مینویسه بهتون به خاطره داشتن چنین فرزندی تبریک میگم,همیشه ممنونشم و ارزوی موفقیت براش دارم اون برای من و سینا خیلی زحمت کشیده.
 
من افتخار هم صحبتی با شما را نداشتم ولی انگار همین دیروز بود که توی مراسم از مکه امدنه مادر و پدر مریم جون از محیا پرسیدم که اون خانومی که پیش مادرت نشسته کیه؟محیا گفت عمه اذرمه و دختری هم که دامن صورتی پوشیده دختر عمم ساره است.البته بجز اون روز من زیاد شما را ملاقات کردم.
 
صبح جمعه که امدم سر مزارتون چهره خندان اونشب شما را روی سنگ مشکی دیدم ,چهره خندانتان را هیچوقت فراموش نمیکنم,همینطور چهره گریان مادرتون که در تمام مراسم های شما حضور داشتن وداعم من از دهن مادربزرگم می شنیدم که میگفت خدا بهش صبر بده میدونم چی میکشه.
 
من تحت تاثیر نوشته های سعید این نامه را نوشتم ,غرضم از این نامه فقط این بود که بهتون تبریک بگم,شما سعادتمند ترین فردی هستید که تا به حال دیدم.
"چهره خندانتان همیشه در خاطرم خواهد ماند"
 
ساعت 6:30 بعدازظهر
 
86/5/30 "سارا"
 
ادرسی از بهشت ندارم و نمی دانستم که این نامه را به چه ادرسی باید پست کنم,بنابر این به خواست سعید تصمیم گرفتم که به ادرس اون بفرستم.
"همیشه محتاج دعای شما هستم"
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:25  توسط وفا  | 

به نام آفریدگاری که قلم ٬ دانش و آگاهی را آفرید .

بعضی از مردم با درویی می گویند به خدا و روز واپسین ایمان داریم ٬ در حالی که باور ندارند . در دل های آناه بیماری نفاق و عناد جای گرفته ٬ در نتیجه خدا بر بیماری شان افزود و به کیفر دروغ پردازی شان عذابی دردناک در انتظار دارند . 

  آیات ۸ و ۹ و ۱۰ سوره مبارک بقره

آگاهانه حق را به باطل می آمیزید و آنرا کتمان می کنید . آیا مردم را به نیکی فرا می خوانید و خود را از یاد می برید ؟ حال آنکه کتاب آسمانی می خوانید . چرا درک نمی کنید ؟ 

 آیات ۴۲ و ۴۳ سوره مبارک بقره

این نوشته پاسخی است برای فردی به نام شهرام شهرزاد . در حقیقت من شناخت درستی از ایشان ندارم ٬ در مورد پستی هم که ایشان جدیدا در وبلاگشون گذاشتند ٬ حتما آدم هایی هستند که برای پاسخ دادن شایسته تر باشند٬ و در واقع من هیچ آگاهی از آنچه در این سه سال اتفاق افتاده ندارم ٬ زیرا " سرزمین آفرینش " من دقیقا یک روز بعد از آخرین پست شهرام شهرزاد آغاز به کار کرد .

اما اگر تصمیم گرفتم به نوشته های شهرام شهرزاد پاسخ دهم به خاطر این است که او دلیل کارهای ۳ ساله اش را دفاع از دین و آیین و اقدام برای اصلاح جامعه بشری عنوان کرده بود .

در اینجا نمی خواهم به عنوان نماینده " جامعه ی اقلیت های جنسی "  برای شهرام شهرزاد کذایی چیزی بنویسم . دلیل نوشتنم دفاع از دین و آیین ای است که امروز تا به اندازه ای مظلوم واقع شده که هر کس هر اقدام خودسرانه ای را با نام آن توجیه می کند ٬ فردی دروغ هایش را با نام آن توجیه می کند ٬ فردی دزدی اش را ٬ قردی ستمش را ٬ گناه اش را ٬ نادانی اش را و . . .

آقای " شهرام شهرزاد " در نوشته ات بارها گفته بودی که " یک مسلمان ایرانی و معتقد به اصول اسلامی و انسانی هستی " که هدفت از همه این برنامه ها اصلاح جامعه ی به اصطلاح فریب خورده اقلیت هاست .

آقای محترم ٬ نزدیک به یک سال می شود که وبلاگی به عنوان " سرزمین آفرینش " را دارم ٬ در تمام روزهایی که برای این وبلاگ می نوشتم ٬ در تمام زمان هایی که به این سرزمین فکر می کردم ٬ هدفم چیزی جز گسترش اندیشه و آگاهی نبود ٬ هدفم چیزی جز اعتلای نام میهن و آیین نبود . کمتر پستی می توانی پیدا کنی که با کلامی از کتاب آفرینش ( قرآن ) شروع نشده باشد . اما . . .

آقای " شهرام شهرزاد " در نوشته ات بارها گفته بودی که " یک مسلمان ایرانی و معتقد به اصول اسلامی و انسانی هستی " و هدف ات از همه این برنامه ها را اصلاح جامعه ی به اصطلاح فریب خورده اقلیت ها معرفی کرده بودی .

آقای " شهرام شهرزاد کذایی " شما برای اثبات مسلمان بودن خودتان دلیل آورده بودید . من هم مسلمانم ٬ اما برای مسلمانیم دلیل نمی آورم ٬ من مدعی نیستم که تمام روزه هایم را گرفته ام و یا اینکه هیچگونه نماز نخوانده ای ندارم . در ابتدای نوشته ام دو آیه از آیات خداوند را نوشتم ٬ یک بار دیگر به آیات نگاه کن ٬ آیا احساس نمی کنی شامل حال شما می شود ؟

آقای شهرام شهرزاد ٬ آیا دین ما تنها نماز خواندن و روزه گرفتن و شراب نخوردن را نشان دینداری می داند ؟

آیا گناهی بزرگتر از ستم و نفاق وجود دارد ؟ آیا در کتاب خدا گفته نشده که " آیا حق را به باطل میامیزید ؟ " آیا در کتاب خدا نگفته " آیا مردم را به نیکی فرا می خوانید و خود را از یاد می برید ؟ حال آنکه کتاب آسمانی می خوانید . چرا درک نمی کنید ؟ "

آقای شهرزاد ٬ کمی به جملات کتاب خدا فکر کن ٬ آیا کاری که شما در این سه سال کرده بودید ٬ جز نفاق ٬ دروغ و ستم بوده ؟

آقای شهرام شهرزاد ٬ برای اطمینان خاطر شما می گویم ٬ من هم همچون بسیاری دیگر ٬ منتظر ظهور منجی بزرگ آخر زمان هستم ٬ من هم در انتظار مهدی موعود هستم ٬ همانطور که می دانم مسیحیان در انتظار ظهور عیسی مسیح و زرتشتیان در انتظار سوشیانت هستند .

من هم همچون شما از بسیاری از پلیدی های جامعه در رنجم ٬ از مهمانی هایی که به مراسم فساد بدل می شود ٬ از گناهکاری ها ٬ از زشتی ها ٬ چه در جامعه بزرگ مان و چه در جامعه ی کوچک اقلیت های جنسی .

اما باور کنید راهی که انجام داده بودید سراسر خطا بوده ٬ شما نه تنها کمکی به اصلاح این جامعه نکردید بلکه با گرفتن فضای تبادل فرهنگی شان ٬ آنان را مجبور کردید که به جای وبلاگ ها به جمع های دیگری بپیوندند .

آقای شهرزاد ٬ انداختن انسان ها به جان یکدیگر و خراب کردن رابطه ها همگی نقشه های شیطانی ست زیرا بنا بر گفته خداوند ( در سوره مبارک فاطر ) شیطان مسئول فاصله هاست . پس هرگاه به ایجاد فاصله و نفاق فکر کردید بدانید که شیطان در نزدیکی قلبتان خانه ای برپا کرده است .

اقدامات شما نه تنها انسانی نبوده بلکه بالاتر از آن ٬ به هیچ عنوان اسلامی هم نبوده ٬ شما اگر به فکر اقدام اسلامی هستید ٬ به گستر ش اندیشه ها کمک کنید و نه به سلاخی اندیشه ها . زیرا اسلام دین اندیشه و آگاهی است .

آقای شهرزاد ٬ باور کنید ٬ خطای بزرگی مرتکب شده اید ٬ نوشته بودید که " به همه ی آنها توصیه می کنم اگر از راه تبلیغات فریبنده ی غربی و هوا و هوس به طرف همجنسبازی گرایش پیدا کرده اند دست از این رفتار بردارند و توبه کنند و به مغفرت خداوند رحمن و رحیم امیدوار باشند اگر هم فکر می کنند مریض هستند به طبیب مراجعه نمایند و اگر هم فکر می کنند انسان هستند مثل یک انسان پاک به زندگی خود ادامه دهند "

آقای شهرزاد می خواهم به شما پیشنهاد دهم که " توبه کنید ٬ باشد که خداوند بخشاینده بخشایشگر ٬ ذره ای از اشتباهتان را ببخشد " زیار که گناه شما بسیار بالاتر از آنانی است قصد هدایتشان را داشته اید .

آثای شهرزاد ٬ به شمایی که مدعی هستید روانشناسی و جامعه شناسی خوانده اید توصیه می کنم ٬ بیشتر در زمینه اقلیت های جنسی مطالعه کنید ٬ تا بدانید که آنها نه بیمار هستند ونه به واسطه اینگونه بودنشان گناهکار می باشند ٬ هرچند که گناه انسان ها به دلیل اعمال آنهاست و اقلیت ها هم ٬ همچون بسیاری دیگر بار گناهان زیادی را بر دوش می کشند .

آقای محترم ٬ گرایش اقلیت ها یک پدیده فرا روانی است ٬ این مشکل نه بیماری فیزیکی است که با مراجعه به دکتر حل شود و نه مشکل روانی است که با مراجعه به روانشناس حل شود ٬ این مشکلی است فرا روانی که هرکس بتواند در راهش قدم بگذارد می تواند مشکل را حل کند .

در تمام این نوشتار شما را نقد کردم ٬ در پایان ذکر یک نکته ضروری است . من هیچگاه فرصت خواندن نوشت های شما را پیدا نکرده ام ٬ زیرا همه آرشیوتان را پاک کرده بودید .

اما آقای شهرزاد ٬ نوشته بودید ٬ که در وبلاگتان از معنویات می نوشتید و نیز کسانی که هجمه های ناروا به دین و آیین داشتند را نقد می کردید ٬ از این بابت از شما تشکر می کنم ٬ تشکر می کنم به خاطر اندیشه اصلاح و نه به خاطر عملکردتان ٬ زیرا که بر عملکرد شما نقد بسیار دارم .

من هم معتقد هستم باید بیشتر به معنویات نزدیک شویم ٬ راهی جز این برای انسان ها نمانده ٬ برای دمی آسایش و آرامش به آغوش هزاران نفر پناه می بریم ٬ دریغ از آنکه خدایی وجود دارد که آغوشش را صمیمانه برایمان باز کرده است ٬ دریغ از آنکه او در انتظار ماست تا صدایش کنیم .

آقای شهرزاد ٬ از طرف خودم از شما درخواست می کنم ٬ بازگردید و بنویسید و اصلاح کنید ٬ اما صادقانه ٬ به دور از درویی و نفاق و دروغ .

بگذارید نقدتان کنند ٬ شما نقد کنید ٬ اگر به فکر اصلاح هستید بیایید ٬ نباید خسته شویم ٬ برای شناخت مسیر می توانیم به همدیگر کمک کنیم .

با آرزوی  سلامتی ٬ آرامش ٬ امید و آگاهی و عقیده برای شما و همه دوستان .

وفا ( از سرزمین آفرینش )  -  اول شهریور ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:15  توسط وفا  | 

صبح بیدار شدم . نماز خواندم . پاهایم از خستگی کار دیروز بی جان شده بود و ذهنم آشفته .دوباره به خواب رفتم . برای بار دیگر که برخاستم ٬ عقربه ساعت از ۱۰ گذشته بود . جزوه مصالح رو باز کردم و شروع کردم به خواندن شرایط گیرش سیمان . . .

ظهر بود که سرم را روی فرش کنار آن مبل بر زمین گذاشتم تا اندکی چشمانم را ببندم به امید آنکه گوشه ای از خواب دیشبم را به یاد آورم . خوابی که شیرین بود و دلنشین ٬ اما همچون خواب های قبل با برخاستن عرق سرد را بر پیشانی ام نشانده بود . دریغ ٬ حتی گوشه ای از خواب را به یاد نیاوردم . . .

در اتاق نشسته ام که او آرام می آید و خواب دیشبش را برایم تعریف می کند . دیشب خواب دیده بود ۳ تا از دندان هایش افتاده . مرگ در این نزدیکی خیمه زده ! 

ظهر بود که دوباره جزوه را باز کردم تا شاید مجالی باشد برای آنکه سرانجام مهندس شوم ٬ گوشی همراهم دوباره زنگ می خورد .

از دفتر روزنامه ٬ از مسئول بورسیه قلمچی ٬ از داوطلب X و Y و Z که همه دلهره کنکورشان را به جان می خرم تا دمی آرام تر لحظات شان را بگذرانند ٬  از دوست هایی که اینک برای آنها بی معرفت نام گرفته ام ٬ از آنهایی که توقع دارند جوابگوی دوستی های پیچیده شان باشم . از آنهایی که گمان می کنند من در همه زمان ها باید بشنوم و کمک شان کنم و امید و آرامش به آنها هدیه کنم .

امید و آرامش !

کجایی آرامش من ؟ کجایی کودکی نه چندان دور آرامم ؟ کجایی مادرم تا بار دیگر همه نگرانی ها را به تو بسپارم و آنگاه با خیال راحت کودکی کنم .

گوشی تلفن من زنگ می خورد و بازی کردن ادامه دارد . تا کجا باید بازی کنم نمی دانم ؟ تا کی باید آرامش نداشته ام را هدیه کنم نمی دانم !

منتظرم تا عقربه های ساعت به ۶ برسد . سوار بر ماشین به " باغ جنت " می روم . راننده آژانس با تعجب می پرسد " امروز پنجشنبه است ؟ "

نمی دانم می خواهد تمسخر کند یا فضولی و یا آنکه واقعا نمی داند که امروز شنبه است ٬ یک شنبه روزمره ٬ یک شنبه تیره روز که از فرط تیره روزی اش ٬ هفته ی تاریکم با نام او آغاز می شود .

دلم می خواهد به راننده پرحرف بگویم که برای کسی که در اندیشه ای باشد شنبه و پنجشنبه تنها نامی بیش نیست و اعتبار اندیشه ها بسیار بالاتر از نام هاست .

اینجا " باغ جنت " است ٬ در زیر سایه بید مجنون و پشت به گل های نسترن نشسته ام . به دور دست خیره می شوم ٬ به افق و به کوه ها .

مردی می آید و فاتحه می خواند ٬ پدر او هم دو هفته است که از دنیا رفته ٬ اولین بار که دیدمشان به فکر فرو رفتم ٬ او پسر کسی ست که برای اولین بار برق را به این شهر آورده . یعنی چیزی حدود ۸۰ سال پیش . و مادر من روز معراج تنها ۵۰ سال سن داشت . شاید ۳۰ سال برای خالق بی همتا لحظه ای بیش نباشد ٬ اما برای من که امروز از هر نیازمندی نیازمند ترم ٬ ۳۰ سال یعنی همه زندگی ام  . باید به عدالت و آفرینش فکر کنم .

هوا تاریک می شود . صدای اذان موذن زاده و رقص زیبای شاخه های بید مجنون در برابر باد ٬ قید زمان را از من گرفته . باید بروم ٬ آخر او تنهاست . تنها که نیست اما نگرانش هستم . هر لحظه که به او فکر می کنم ترس تمام وجودم را بر می دارد . نکند دندان های افتاده تعبیر شده باشد . . .

اینجا باغ ملی است . خیابان ملک و من در راه خانه او ٬ فصل نرگس ها تمام شده است .

بعد از کبد ٬ امروز نوبت به کلیه رسیده بود . کلیه ها هم از کار افتادند . شنیدن نام " آلبومین " سرگیجه ای عجیب نصیبم می کند . آلبومین ٬ سرم ٬ آنژوکد ٬ اکسیژن ٬  . . .  چقدر این نام ها برایم آشناست ٬ گویی همین دیروز بود . تهران . بیمارستان شهریار . اتاق شماره ۱۱۳ .

تا ساعت ۱۱دنبال دکتر بودیم و پرستار خانگی برای نصب مجاری مصنوعی ادرار . پرستار آمد و دکتر مشفقی هم دارو های جدید تجویز کرد .

ساعت ۱۱:۳۰ شده که می رسم خونه ٬ بابا عصبی است و صورتش عرق کرده ٬ از فرط خستگی با او بحثم می شود . و او حالا از خانه رفته است . یادم نبود که دیشب بستری شده بود و برایش سرم زده بودیم . یادم رفته بود که دیروز فشارش به کمترین حد ممکن رسیده بود . یادم رفته بود که . . .

اکنون اینجا نشسته ام ٬ نگرانی ٬ دلهره ٬ آرامش و امید برایم رنگ باخته ٬ گاهی فکر می کنم معنای همه واژگان یکی ست و این اندیشه ماست که آنها را از هم جدا می کند . می خواهم بگویم آرامم اما نه آن آرامی که شما معنایش را می دانید . آرامم به معنای اندیشه خودم .

می خواهم بروم درس بخوانم ٬ از صبح به ترتیب همه کسانی که مرا دیده اند یادآوری ام کرده اند که باید درس بخوانم . هیچ کس به هیچ چیز جز درس من فکر نمی کند ٬ پس باید درس بخوانم . باید مهندس بشوم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:16  توسط وفا  | 

و خداوند آفرینش را در ۳۶۵ روز به پایان رسانید ٬ و تا آن روز همه چیز به وجود آمد و هست شد ٬ و اینگونه آفرینش خدا کامل گشت .

و از پس آن روز ٬ روزی نو فرا رسید . هرمزد روز ماه فروردین ٬ روز مقدس اهورا مزدا ٬ زمانی برای از سر گرفته شدن درخشش خورشید و اعتدال طبیعت ٬ روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب ٬ روزی سرشار از شوق شکفتن ٬ روز آغاز آفرینش ٬ بهترین روز سال ٬ نوروز .

در اغلب منابع تاریخی از جمله تاریخ طبری ٬ شاهنامه و آثاز بیرونی ٬ نوروز منسوب است به دوران جمشید پیشدادی . گفته شده در این روز جمشید به جنگ دیوان رفت و آنان را فرمانبردار خود ساخت ٬ جمشید در این روز بر تختی از جواهر نشست که دیوان آن را می بردند و به یک روز راه از دماوند به بابل رسید . این روز اول فروردین بود و مردم این روز را جشن گرفتند و شادی کردند .

یکی از امتیازهای نوروز این است که در فروردین ماه ( فرورتیش ) واقع شده است و روزی ست که انسان آفریده شده و متعلق به فروهر پاکان است که برای دیدار کسان خود به زمین آمده و بعد از مدتی به جاهای خود بازمی گردنند . ( فروهر یکی از نیروهای مقدس و معنوی انسان است که پیش از آفرینش در عالم بالا وجود داشته و هنگام آفرینش انسان در کالبد او داخل شده و او را رشد و ترقی داده و نگهداری می کند و پس از مرگ انسان دیگر باره با همان پاکی و تقدس اولی به جای خود باز می گردند )

جشن بزرگ نوروز مسیر طولانی و دشواری را طی کرده تا امروز بدین شکل به دست ما رسیده است ٬ در این نوشتار سعی من بر آن است که گزیده ای از این مسیر را بیان کنم و مختصری توضیح دهم .

کورش بزرگ موسس شاهنشاهی ایران نخستین حکمرانی بود که به نوروز جنبه ی رسمی داد و در سال ۵۳۴ پیش از میلاد دستورالعملی برای آن تدوین نمود .

در دوره هخامنشیان ٬ یازده روز اول فروردین ویژه انجام مراسم نوروز بود . شاه در نخستین روز سال نو موبدان ٬ بزرگان ٬ مقامات دولتی و فرماندهان ارشد نظامی ٬ دانشمندان و نمایندگان سرزمین های دیگر را می پذیرفت و ضمن سپاسگذاری از عنایات خداوند ٬ گزارش کارهای سال کهنه و برنامه های دولت برای سال نو و نظر خویش را بیان می کرد که نصب العین قرار می گرفت .

داریوش بزرگ که گسترش آیین های نوروزی در جهان نتیجه تلاش های اوست ٬ در مراسم نوروز ۵۱۵ سال پیش از میلاد تصمیم خود را در زمینه ایجاد سنگ نبشته در بیستون - حاوی آرزوها ٬ اندرزها و شرح قلمرو ایران - اعلام کرد ٬ که مورخان با توجه به این سنگ نبشته گفته اند ایران تنها کشور جهان است که سند مالکیت دارد . پس از افتتاح کاخ های معروف پاسارگاد هرسال جشن های نوروز پر شکوه تر از قبل برگزار می شد .

در دوران اشکانیان ایام نوروز به پنج روز کاهش یافته بود اما شاه وقت به تقاضای تنسر ( موبد موبدان ) روز ششم - زادروز زرتشت - را به آن اضافه کرد و بدین ترتیب جشن های نوروزی به شش روز افزایش یافت .

قابل توجه است بدانید که مهستان ( اولین پارلمان جهان ) در عهد اشکانیان ٬ نخستین جلسه خود را در نوروز ۱۷۳ سال پیش از میلاد با حضور مهرداد اول - شاه وقت - برگزار کرد .

اردشیر پاپکان که در سال ۲۲۶ میلادی سلسله ی ساسانیان را تاسیس کرده بود ٬ در سال ۲۳۰ میلادی از دولت روم که در جنگ با ایران شکست خورده بود خواست که نوروز ایرانی را به رسمیت بشناسد و سنای روم نیز آن را پذیرفت و از آن پس نوروز ما در قلمرو روم به نام lupercal معروف شد .

در طول حکومت ساسانیان اهمیت نوروز افزایش یافت ٬ نوروز نه تنها یک عید ملی بود بلکه ایام تمیز کردن محیط زیست ٬ پوشیدن لباس نو ٬ نمیز کردن بدن ٬ استغفار از گناهان ٬ دلجویی از پیران ٬ تجدید دوستی ها و استحکام خانواده و بیرون کردن افکار بد و پلیدی ها از روح و روان به شمار می آمد . در این عهد تشریفات نوروزی مفصل شد ٬ از جمله روشن کردن آتش روی بام ها در شب نوروز به منظور سوزاندن پلیدی ها ٬ که اینک این رسم به روشن کردن شمع سر سفره هفت سین تبدیل شده است .

پس از یورش تازیان به ایران ٬ تا مدت ها مراسم نوروز به صورت مخفیانه و خانوادگی برگزار می شد ٬ اما با گذشت زمان کوتاهی بار دیگر ایرانیان توانستند با هوش و ذکاوت بی اندازه شان نوروز را به همان شکل گذشته برگزار کنند .

در دوره سامانیان ٬ امیر اسمائیل سامانی ٬ پادشاهی که به تجدید حیات زبان فارسی و فرهنگ ایرانی کمک فراوانی کرد ٬ در سال ۸۹۲ میلادی از ریاضیدانان خراسان خواست که تقویم ساسانی را دوباره بازنویسی کنند تا نوروز در ساعت درست خود ( هنگام عبور خورشید از استوا ) آغاز شود و حلول سال دقیق باشد .

این آرزو سال ها بعد توسط عمر خیام تحقق یافت و تقویم هجری خورشیدی و لحظه دقیق حلول سال نو تهیه شد . ملک شاه سلجوقی که عمر خیام نیشابوری در دوران حکومت او تقویم خورشیدی را تنظیم کرده بود از همان روز فرمان رسمی رعایت آن را داد .

حمله مغول ها به ایران زمین بار دیگر نوروز را برای مدتی خانه نشین کرد و باز تاریخ تکرار شد و کوتاه زمانی بیش طول نکشید که بار دیگر ایرانیان توانستند با همان ذکاوت مثال زدنی خود ٬ نوروز را از کنج خانه هاشان به بیرون کشند .

در سال ۱۵۹۷ میلادی ٬ شاه عباس صفوی آیین نوروز را در عمارت نقش جهان اصفهان در حضور نمایندگان کشورهای جهان برگزار کرد و در آن روز طی نطقی تاریخی ٬ اصفهان را پایتخت جاودانه تاریخ نامید .

نادرشاه نیز در سال ۱۷۳۹ مراسم نوروز را در کاخ شاه جهان هندوستان برگزار کرد .

کریم خان زند نیز پس از اعلام پایتختی شیراز ٬ از سال ۱۷۶۱ میلادی به بعد هر سال سلام نوروزی را در عمارتی که امروز " موزه پارس " نامیده می شود برگزار می کرد .

ذکر مصیبتی که بر فرهنگ و هویت ایرانی ما در دوران قاجار روا داشته شده تنها می تواند تاسف برانگیز باشد . سردار سپه و پسرش محمدرضا شاه نیز که با جعل صفت " پهلوی " سعی داشتند برای خود ریشه ی ایرانی بتراشند و نسب خود را به هخامنشیان متصل کنند ٬ تنها از آیین های نوروز استفاده ابزاری می کردند تا خود را مدافع عظمت ایران نشان دهند .

 و به نظر من آنچه پس از انقلاب سال ۵۷ تا به امروز بر سر فرهنگ و دین و آیین ما آمده به تنهایی می تواند یک ملت را با همه تاریخ اش نابود کند و جای تعجحب است که چه رازی در " نوروز " ٬ این جشن بزرگ باستانی نهفته است که با این همه بلایا همچنان پرشکوه تر از همیشه در وجود تک تک ما جریان دارد .

در پایان بهتر دیدم خلاصه ای از برخی مراسم نوروز را به صورت تیتر وار برای شما بنویسم .

 

روشن کردن آتش بر بام خانه ها در هفت روز پایانی سال

در هفته آخر سال ٬ رسم بر این بود که بر بام خانه ها آتش روشن کنند و نگذارند آتش خاموش شود تا این شعله های اهورایی راهنمایی باشد برای فروهرهای نیاکان . در زمان هخامنشیان رسم بر این شد که این آتش را به سه قسمت تقسیم می کردند به نام سه فرشته مقرب خدا ( آسمان ٬ آذر ٬ آبان ) و پس از آن آتش را به نام امشاسپندان به هفت قسمت تقسیم می کردند و بر آنها نیایش می خواندند .

متاسفانه پس از حمله ی اعراب ٬ رسم اشتباهی از آنان وارد ایران شد و با جشن آتش ایرانیان ترکیب شد و " چهارشنبه سوری " نام گرفت . اعراب جاهلیت روز چهارشنبه را نحس می شمردند و برای همین در این روز آتش روشن می کردند و برای رفع این نحسی از روی آتش می پریدند . در حالی که ما در ایران پیش از حمله ی اعراب چیزی به نام هفته نداشتیم و لذا رسمی به نام چهارشنبه سوری کاملا بی معناست و جالب آنکه در فرهنگ  ما ایرانیان ٬ پریدن از روی آتش نوعی بی حرمتی نسبت به آن است . همه اینها در حالی ست که اغلب مردمان فکر می کنند " چهارشنبه سوری " نیز به قدمت نوروز است و از نیاکان ما برایمان مانده است .

خانه تکانی نوروز

ایرانیان دیرین بر این عقیده بودند که فروهر های مردگان روز اول به خانه و کاشانه خود سرازیر می شوند و از خانه و هفت سین و خوردنی ها دیدن می کنند و بر بازماندگان واجب است طوری عمل کنند که فروهر گذشتگان با شادکامی به جای خود بازگردند .

سفره هفت سین

این سفره به عدد هفت امشاسپند ( هرمزد - بهمن - اردیبهشت - شهریور - سپندارمزد  - خورداد - امرداد ) و به نیت یاری جستن از آنان در سال نو چیده می شود .

روز ششم فروردین - خرداد روز - جشن بزرگ میلاد اشو زرتشت

یکی از مهمترین روزهای نوروز ٬ روز ششم یا خرداد روز است ٬ روز تولد اشو زرتشت پیامبر بزرگ ایرانی . در کتب پهلوی درباره این روز اینگونه نقل شده است : در این روز در پیکر مردم جان و جنبش به وجود آمد ٬ ایران زمین در چنین روزی پیدایی یافت ٬ کیومرث دیو آرزو را کشت ٬ نخستین جفت بشر ( مشیه و مشیانه ) چون دو ساقه ی ریواس از زمین رستند ٬ هوشنگ پیشدادی در این روز به پیدایی آمد ٬ تهمورث اهریمن را به بند کشید ٬ جمشید جهان را بی مرگ و مردمان را همیشه جوان کرد و زرتشت در این روز برای اولین بار مورد وحی اهورامزدا قرار گرفت .

روز سیزدهم فروردین ( تیر روز فروردین ماه )

در این روز جمشید به پاس نوروز و برای شکرگزاری نعمت های آفریدگار ٬ در صحرایی سبز و خرم خیمه بر پا می کرد و بارعام می داد و این رسم هر سال ادامه می یافت و امروزه نیز همچنان جزئی جدانشدنی از شادی های نوروز است .

سبزه گره زدن در روز سیزدهم نوروز

گفته شده است ٬ مشیه و مشیانه که دختر و پسر دوقلوی کیومرث بودند روز سیزدهم فروردین برای اولین بار در جهان با هم ازدواج نمودند . در آن زمان چون عقد و نکاهی شناخته شده نبود ٬ آن دو به وسیله ی گره زدن دو شاخه مو ٬ پایه ی ازدواج خود را بنا نهادند و چون ایرانیان باستان از این راز به خوبی آگاهی داشتند داستان آن را سینه به سینه محفوظ نگه داشتند تا به امروز که این مراسم همچنان ادامه دارد .

آری ٬ اینچنین است نوروز بزرگ و جاودانه ایرانیان . و آنچه گفتم تنها گزیده ای کوتاه از عظمت و شکوه این جشن باستانی بود ٬ به امید روزهایی نو برای ایران و همه ایرانیان .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 4:5  توسط وفا  | 

سلام آرشام جان
 
در مورد روز " سپندارمزد " یا همون جشن اسفندگان اطلاعات خواسته بودید , من هم تصمیم گرفتم فارسی تایپ کنم تا اگر خواستید برای وبلاگتون بنویسید کارتون راحت تر باشه
 
طبق اطلاعات تاریخی , در قرن سوم ميلادي در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. که عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. برای همین ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم ممنوع مي كند. اما كشيشي به نام ولنتيوس(ولنتاين)، مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري ميكرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه ولنتاين را به زندان بيندازند. ولنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود . سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق، با قلبي عاشق اعدام ميشود... بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دا نند و ازآن زمان سمبل مي شود براي عشق!
 
این در حالی است كه ما در ايران باستان، از هفده قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق داشتیم , اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقاً مصادف می شه با ۲۹ بهمن، يعني تنها ۴ روز پس از ولنتاين اين روز "سپندارمذگان" يا
"اسفندارمذگان" نام دارد
 
فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماهها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريوريعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندارمذ" بوده است.
 
سپندارمذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق و زايش است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ يا اسفندارمذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. ( به دلیل تغییرات تقویم جدید , 5 اسفند قدیم معادل می شود با 29 بهمن فعلی  ) سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. سپندارمذگان در ايران روز مادر است

آرشام عزیزم حقیقت اینه که امیدوارم دوباره بتونیم روز عشق رو به همین روز سپندارمزد تغییر بدیم , من و دوستم نزدیک به 3 سال است که سعی می کنیم و تا الان تا حدود زیادی موفق شدیم .  به امید روزی که قدر فرهنگ پارسیمون رو بدونیم
 
اگر دیر شد , ببخشید , امیدوارم مطلب به دردت بخوره و تو هم بتونی ما رو در این راه یاری کنی
 
با آرزوی بهترین ها برای دوست خوبم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 3:25  توسط وفا  | 

عزیزم 
 قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .


اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است


می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
 من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است


 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتنک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو
نیما

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:5  توسط وفا  | 

 

 جشن شب یلدا جشنیست که از 7000 سال پیش تا کنون در ميان ایرانيان برگزار میشود. 7000 سال پیش نیاکان ما به دانش گاهشماری دست پیدا کردند و دریافتند که نخستین شب زمتسان بلندترین شب سال است. در این جستار از سخنرانی دکتر جنیدی و دکتر کزاری برداشت هایی شده:

 جشن شب یلدا، همانند جشنهایی همچون نوروز و مهرگان، پس از تازش اسکندر، تازیان، و مغولها پابرجا مانده است و در تک تک خانه های ایرانیان راستین با گردآمدن خانواده ها به دور هم برگزار میشود.

فردوسی بزرگ در شاهنامه میگوید:

 

نباشد بهار و زمستان پدید **** نیارند هنگام رامش نوید

 

 از این بیت میتوان پی برد که در سرزمینهای بجز ایران آغاز فصل ها را نمیدانستند اما ایرانیان در آن زمان به این دانش دست پیدا کرده بودند.

 

 در زمان تاختن تازیان به ایران گاهشماری ایرانیان که بر پایه ی خورشید بود، به گاهشماری بر پایه ی ماه دیگرگون شد، اما پس از چندی خیام بروی کار آمد و این گاشماری خورشیدی را دوباره بنیان نهاد تا باز جشنهای ما زنده باشند و ما آنها را برگزار کنیم.

 

 به جز این ایرانیان همیشه آيين هايشان همراه با شادی بوده و احترام ویژه به نور و روشنایی، به وارانه ی نژاد سامی و تازیان که مراسم آنها همیشه همراه با سوگواری است و معمولا در تاریکی برگزار میشود. از این روست که ایرانیان درازترین شب را بیدار مینشینند تا بیرون امدن خورشید را نظاره گر باشند. از این پس است که دوران کمبود نور و روشنایی پایان یافته و دوران فزونی خورشید و نور و روشناییست. در این میان ایرنیان با روشن کردن آتش و چراغ به یاری خورشید می آیند و تا صبح بیدار میمانند.

 

 یکی دیگر از دلائل برگزاری این جشن، شب زادروز ایزد مهر یا میترا است. مهر به معنای خورشید است و تاریخ پرستش آن در میان ایرانیها و آریایی ها به پیش از دین زرتشت بازمیگردد، که پس از ظهور زرتشت این پیامبر او را اهورامزدا تعریف کرد. یکی از ایزدان اهورایی مهر بود که هم اکنون بخشی از اوستا به نامش نامگذرای شده.

 

 در"مهریشت" اوستا آمده است: مهر از آسمان با هزاران چشم بر ایرانی مینگرد تا دروغی نگوید"

 مهرپرستی و میترایسسم به اروپا نیز کشیده شد و در آنجا ژولیان یکی از پادشاهان رومی به این دین گروید. همچنین امپراتورانی چون کومودوس (۱۸۰-‏۱۹۲م.)، سپتیمیوس سوروس (۱۹۳-‏۲۱۱)، کاراکالا (۲۱۱-‏۲۱۷) و جولیان ملقب به جولیان مرتد، و نیز بسیاری از سربازان و افسران روم، سخت پیرو این آیین بودند و در رم، بریتانیا (در پی هجوم روم به سال ۴۳ م.)، و کناره‌های رود راین، دانوب و فرات، کنیسه‌ها و معابد متعددی برای میترا بر پا داشتند آنها سالها جشن زادروز مهر و شب چله را جشن میگرفتند  و آن را آغاز سال میدانستند، حتی پس از گسترش دین مسیح، نتوانستند جلوی این جشن به یادگار مانده از ایرانیان را بگیرند و به دروغ آن را شب زادروز مسیح نامیدند. اگر در آیین مراسم کریسمس اروپایی ها بنگریم میتوان به نشانه های ایرانی آن پی ببریم. ایرانیان در شب چله درخت سروی را با دو رشته نوار نقره ای و زرین می آراستند.

 

 همچنین باور ایرانیان در زمان مهرپرستی این بود که، که مهر از بانوی باکره ای به نام آناهیتا در درون غاری زاده شده که بعدها مسیحیان عیسی را جایگزین مهر و مریم را جایگزین آناهیتا کردند.

یکی دیگر از نشانه های تقلید و وام گرفتن مسیحیان از ایرانیان روز مقدس مسیحی یعنی یکشنبه است.

 

چامه سرایان پارس زبان نیز به این نکات اشاره کرده اند:

 

 سنایی در این باره مــــــی‌گـــــــوید:

 

به صاحب‌دولتی پیونــد اگر نامـی همی جویــی ****که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا

 

معزی نیز در وصف عیسی می‌گوید:

 

تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است****تو شمع فروزنـده و گیتــی شب یلــدا

 

 سیف اسفرنگی تأکید می‌ورزد که یلدا شهرت و آوازۀ خود را از نام مسیح دارد:

 

سخنم بلند‌نام از سخن تو گشت و شایـد****که درازنامی از نام مسیح یافت یلـــــدا

 

آيين های جشن شب يلدا

 

 یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند.

 

در برخی دیگر از جاهای ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد. بازگويی خاطرات و قصه گویی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. اما همه این ها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر آيند و بلندترین شب سال را با شادی و خرسندی به سپيده برسانند.

 

 در سراسر ایران زمین، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزو آداب و شيوه ی آن نباشد. در جاهای گوناگون ایران، گونه های تنقلات و خوراکی ها به تبع ژيرامون و شيوه ی زندگی مردم منطقه بهره برده می شود اما هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد، زیرا شمار زيادی زیادی به اين بارمندند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.

 

 مردم شیراز در شب یلدا به شب زنده داری می پردازند و برخی نیز بسیاری از دوستان و بستگان خود را دعوت می کنند. آنها در این شب سفره ای می گسترانند که بی شباهت به سفره ی هفت سین نوروز نیست و در آن آینه را جای می دهند. گونه های بيشمار آجیل و تنقلاتی چون نخودچی، کشمش، حلوا شکری، رنگینک و خرما و میوه هایی چون انار و به و بويژه هندوانه خوراکی های این شب را تشکیل می دهند.

 

در آذربایجان مردم هندوانه چله (چیله قارپوزی) می خورند و باور دارند که با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن آنها تاثیری ندارد.

 

در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را سوگند می دهند که زیاد سخت نگیرد و معمولا گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می خورند.

 

 در گیلان هندوانه را حتما فراهم می کنند و باورمندند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد.  «آوکونوس» یکی دیگر از میوه هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می ریزند، خمره را پر از آب می کنند و کمی نمک هم به آن می افزایند و در خم را می بندند و در گوشه ای خارج از هوای گرم اطاق می گذارند. ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می شود. آوکونوس ازگیل در اغلب خانه های گیلان تا بهار آینده یافت می شود و هر زمان هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه کش آفتاب می خورند.

 

 دکتر محمود روح الامینی روایت جالبی از یلدای مردم کرمان ذکر می کند. بنا به روایت او مردم کرمان تا سحر انتظار می کشند تا از قارون افسانه ای استقبال کنند. قارون در پوشاک هیزم شکن برای خانواده های فقیر تکه های چوب می آورد. این چوب ها به زر دگرگون می شوند و برای آن خانواده، ثروت و روزی به همراه می آورند.

 

 «جمشید کیومرثی» مردم شناس زرتشتی درباره یلدا می گوید:« نزد ایرانیان، زمستان به دو چله کوچک و بزرگ تقسیم می شود. چله بزرگ از اول دیماه تا 10 بهمن ماه را در بر می گیرد و از 10 بهمن به بعد را چله کوچک می گویند. یلدا، شب نخست چله بزرگ است.»

 

 بنا به گفته ی او زرتشتیان در این شب جشن می گیرند و فدیه می دهند:« فدیه، سفره ای است که در هر خانه گسترده می شود و در آن خوراکی های مرسوم شب یلدا چیده می شود. زرتشتیان در این شب دعایی به نام «نی ید» را می خوانند که دعای شکرانه نعمت است. خوراکی هایی که در این جشن مورد استفاده قرار می گیرند، گوشت و 7 میوه خشک شده خام (لورک) را شامل می شوند.»

 

( برگرفته از پایگاه اینترنتی آریا پارس )

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 1:55  توسط وفا  | 

سلام به مهربان ترین دوستانم در سرزمین آفرینش و سپاس فراوان از شما به خاطر اینکه هیچ گاه تنهایم نگذاشته اید .

قبل از اینکه سرزمین آفرینش دوباره به روال یابق خود بازگردد تصمیم گرفتم دو داستان برای شما بنویسم ٬ برای تهیه این دو داستان ( از شل سیلور استاین ) خیلی وقت گذاشتم ٬ امیدوارم دوست داشته باشید . این دو داستان را به همراه همه داستان های دنیا و نویسنده های آنها تقدیم می کنم به شما :

" در جستجوی قطعه گم شده "

 

او قطعه ای کم داشت . و شاد نبود .

پس راه افتاد به جستجوی گم شده اش . قل می خورد و می رفت و آواز می خواند : می گردم ٬ می پویم ٬ گم شده ام را می جویم  .

گاه از گرمای آفتاب می سوخت .

تا باران خنکی می بارید و خنکش می کرد .

گاه در سوز و سرمای برف ها یخ می زد تا خورشید دوباره می تابید و گرمش می کرد .

و او چون قطعه گم شده ای داشت ٬ نمی توانست آنقدر ها تند قل بخورد . پس گاهی می ایستاد تا سر راه خود با کرمی گپ بزند . 

یا گلی را ببوید .

گاه از کنار سوسکی می گذشت ٬ گاهی هم سوسکی از کنار او می گذشت .

و این از خوشترین لحظه های زندگی اش بود .

همچنان به راه خود ادامه می داد ٬ از اقیانوسها می گذشت و آواز می خواند : در کوه و صحرا ٬ در دشت و دریا ٬ می گردم ٬ می پویم ٬ گم شده ام را می جویم .

رفت و رفت . از باتلاق ها گذشت ٬ از جنگل ها گذشت .

بالای کو ها را گشت .

پایین کو ها را گشت .

تا اینکه یک روز . آه چه می دید ! گم شده ام ٬ گم شده ام پیدا شد ٬ روز و شبم ٬ روز و شبم زیبا شد . .

قطعه گفت : صبر کن ٬ ببینم ! چه گم شده ای ؟ چه روزی ؟ چه شبی . . .؟

من قطعه گم شده تو نیستم . قطعه گم شده هیچ کس نیستم . من قطعه ی خودم هستم . گیرم که قطعه گم شده کسی باشم ٬ از کجا معلوم که قطعه گم شده تو باشم ؟

و او گفت : افسوس ! ببخشید که مزاحم شدم . و قل خورد و رفت .

تا به قطعه دیگری برخورد . اما این یکی خیلی کوچک بود .

و این یکی خیلی بزرگ .

این زیادی تیز بود .

و این یکی زیادی چهارگوش .

تا اینکه یک روز به نظرش رسید قطعه دلخواهش را پیدا کرده است ٬ اما محکم نگاهش نداشت .

و او را از دست داد .

این بار این یکی را بیش از اندازه محکم نگاه داشت . و خردش کرد !

و پس راه خود را گرفت ٬ قل خورد و رفت .

ماجراها از سر گذراند .

به گودال ها افتاد .

سرش به سنگ ها خورد . و باز رفت و رفت .

تا عاقبت یک روز به قطعه ای رسید که انگار از هر نظر با او جور بود .

ـ سلام .

ـ سلام .

ـ شما قطعه گم شده کسی هستید ؟

قطعه گفت : این را نمی دانم .

ـ خوب ٬ شاید دلت می خواهد قطعه خودت باشی ؟

ـ می توانم هم قطعه خودم باشم و هم قطعه یکی دیگر .

ـ شاید دلت نمی خواهد قطعه من باشی ؟

ـ شاید هم بخواهد .

ـ شاید با هم جور دزنیاییم . . .

ـ خوب ٬ . . .

ـ آهان ؟

ـ اوهوم !

جور در آمد ! کاملا جوره ! پس بالاخره !

حالا قل مل خورد و پیش میرفت . و چون کامل شده بود لحظه به لحظه تندتر می رفت . آنقدر که به عمرش اینهمه تند نرفته بود ! آن قدر تند که دیگر نمی توانست لحظه ای بایستد و با کرمی گپ بزند .

یا گلی را ببوید ٬ یا به پروانه ای مجال بدهد تا روی او بنشیند .

ولی حالا می توتنست آواز شادش را بخواند : گم شده ام ٬ گم شده ام پیدا شد . . .

و بعد خواند :

ام شده ام اسدا شد

ام شده ام ایدا شد

ام شده ام . . . ام شده ام  . . .

آه ! حالا که کامل شده بود دیگر اصلا نمی توانست آواز بخواند . عجب ! عجب ! پس اینطور ! آن وقت ایستاد . . .

قطعه را آرام بر زمین گذاشت .

و آهسته قل خورد و رفت و همچنان که پیش می رفت ٬ می خواند :

می گردم ٬ می پویم ٬ گم شده ام را می جویم .

     

 

 " آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ "

 

 قطعه گم شده تنها نشسته بود . . .

در انتظار کسی که از راه برسد و او را با خود ببرد .

بعضیها با او جور درمی آمدند . . . 

اما نمی توانستند قل بخورند .

بعضی دیگر قل می خوردند اما جور در نمی آمدند .

آن یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید .

دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمید .

یکی زیادی ظریف بود .

و تالاپی افتاد پایین . . .

یکی او را روی پایه می گذاشت . . .

و می رفت پی کارش .

بعضیها بیش از اندازه قطعه گم شده داشتند .

بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند . تکمیل تکمیل !

و او یاد گرفت که که چگونه از چشم حریصها خود را پنهان کند .

باز هم با انواع بیشتری روبرو می شد . بعضی خیلی ریزبین بودند .

بعضیها در غالم خودشان بودند و بی خیال می گذشتند .

فکر کرد برای جلب توجه خود را بیاراید . . .

فایده نداشت .

رفت و در جای چشمگیری ایستاد اما با این کار خجالتیها از سر راهش فرار کردند .

عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در می آمد .

اما ناگهان . . .

قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !

و رشد کرد !

ـ من نمی دانستم تو رشد می کنی .

قطعه گم شده جواب داد : من هم نمی دانستم .

ـ می روم پی قطعه گم شده خودم می گردم ٬ که بزرگ هم نمی شود . . .

روزها گذشت ٬ کسی آمد که با دیگران فرق داشت .

قطعه گم شده پرسید : از من چه می خواهی ؟

ـ هیچ .

ـ به من چه احتیاجی داری ؟

ـ هیچ

قطعه گم شده باز پرسید : تو کی هستی ؟

دایره بزرگ گفت : من دایره بزرگم .

قطعه گم شده گفت :

به گمانک تو همان کسی باشی که مدت هاست در انتظارش هستم . شاید من قطعه گم شده تو باشم .

دایره بزرگ گفت : اما من قطعه ای گم نکرده ام . و جایی برای جور در آمدن با تو ندارم .

قطعه گم شده گفت : حیف ! خیلی بد شد . چقدر دلم می خواست با تو قل بخورم . . .

دایره بزرگ گفت : تو نمی توانی با من قل بخوری .

ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری .

ـ تنهایی ؟

نه ٬ قطعه گم شده که نمی تواند تنهایی قل بخورد .

دایره بزرگ پرسید : آیا تا به حال امتحان کرده ای ؟

قطعه گم شده گفت : آخر ٬ من گوشه های تیزی دارم .

شکل من به درد قل خوردن نمی خورد .

دایره بزرگ گفت : گوشه ها ساییده می شوند

و شکل ها تغییر می کنند .

خوب ٬ من باید بروم . خداحافظ !

شاید روزی به همدیگر برسیم . . .

و قل خورد و رفت .

قطعه گم شده باز تنها ماند .

مدتی دراز در همان حال نشست .

آن وقت . . .

آهسته . . .

آهسته . . .

خود را از یک سو بالا کشید . . .

باز بلند شد . . . خودش را بالا کشید . . .

و باز تالاپ . . .

شروع کرد به پیش رفتن . . .

و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن . . .

آن قدر از جا بلند شد افتاد

بلند شد ٬ افتاد

بلند شد ٬ افتاد . . .

تا

شکلش کم کم عوض شد . 

حالا به جای اینکه تالاپی بیفتد بامبی می افتاد . . .

و حالا به جای اینکه بامبی بیافتد بالا و پایین می پرید . . .

و حالا به جای اینکه بالا و پایین بپرد قل می خورد و می رفت . . .

و نمی دانست به کجا و ناراحت هم نبود .

همین طور قل خورد و رفت

تا اینکه . . .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:7  توسط وفا  | 

شهریار کوچولو کویر را از پاشنه در کرد و جز یک گل به هیچی برنخورد : یک گل سه گلبرگه . یک گل ناچیز .

شهریار کوچولو گفت : ـ سلام .

گل گفت : ـ سلام .

شهریار کوچولو با ادب پرسید : ـ آدم ها کجایند ؟

گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود . این بود که گفت : دیدم شان . منتها خدا می داند کجا می شود پیداشان کرد . باد این ور و ان ور می بردشان ٬ نه این که ریشه ندارند ؟ این بی ریشه گی حسابی اسباب دردسرشان شده .

شهریار کوچولو گفت : ـ خداحافظ

گل گفت : ـ خداحافظ

*      *      *      *

آن وقت بود که سر و کله روباه پیدا شد .

روباه گفت : ـ سلام .

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید . با وجود این با ادب تمام گفت : ـ سلام .

صدا گفت : ـ من اینجام ٬ زیر درخت سیب . . .

شهریار کوچولو گفت : ـ کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی !

روباه گفت : ـ یه روباهم من .

شهریار کوچولو گفت : ـ بیا با من بازی کن . نمی دونی چقدر دلم گرفته . . .

روباه گفت : ـ نمی توانم بات بازی کنم . هنوز اهلی ام نکرده اند آخر .

شهریار کوچولو اهی کشید و گفت : ـ معذرت می خواهم .

اما فکری کرد و پرسید : ـ اهلی کردن یعنی چه ؟

روباه گفت : ـ تو اهل اینجا نیستی . پی چی می گردی ؟

شهریار کوچولو گفت : ـ پی آدم ها می گردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه ؟

روباه گفت : ـ آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند . اینش اسباب دلخوری است ! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است . تو پی مرغ می گردی ؟

شهریار کوچولو گفت : ـ نه ٬ پی دوست می گردم . اهلی کردن یعنی چی ؟

روباه گفت : ـ چیزی است که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردن است .

ـ ایجاد علاقه کردن ؟

روباه گفت : ـ معلوم است . تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صد هزار پسربچه دیگر . نه من احتیاجی به تو دارم نع تو هیچ احتیاجی به من . من هم برای تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو برای من میان همه عالم موجود یگانه ای می شوی و من برای تو .

شهریار کوچولو گفت : ـ کم کم دارد دستگیرم می شود . یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد .

روباه گفت : ـ بعید نیست . رو این کره زمین هزار جور چیز می شود دید .

شهریار کوچولو گفت : ـ اوه نه ! آن روی کره زمین نیست .

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت : ـ روی یه سیاره دیگر است ؟

ـ آره .

ـ تو آن سیاره شکارچی هم هست ؟

ـ نه .

ـ محشر است ! مرغ و ماکیان چه طور ؟

ـ نه

روباه آه کشان گفت : ـ همیشه خدا یک پای بساط لنگ است ۱

اما پی حرفش را گرفت و گفت : ـ زندگی یکنواختی دارم . من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا . همه مرغ ها عین هم اند همه ادم ها هم عین همند . این وضع یک خورده خلقم را تنگ می کند . اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی . آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند .

صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می کشد بیرون . تازه ٬ نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی ؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده ای است . پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد . اسباب تاسف است . اما تو موهات رنگ طلا است . پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود ! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت . . .

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد . آن وقت گفت : ـ اگر دلت می خواهد منو اهلی کن !

شهریار کوچولو جواب داد : ـ دلم که خیلی می خواهد ٬ اما وقت چندانی ندارم . باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآرم .

روباه گفت : ـ آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد . آدم ها دیگر برای سردزآوردن از چیزها وقت ندارند . همه چیز را همین طور حاضر و آماده از دکان ها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست . . . تو اگر دوست می خواهی خوب منو اهلی کن !

شهریار کوچولو پرسید : ـ خوب راهش چیست ؟

روباه جواب داد : ـ باید خیلی خیلی صبور باشی ٬ اولش یک خورده دور تر از من می گیری این جوری میان علف ها می نشینی . من زیرچشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی ٬ چون سرچشمه همه سو تفاهم ها زیر سر زبان است . عوضش می تونی هر روز یه خورده نزدیک تر بشینی .

فردای اون روز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه .

روباه گفت : ـ کاش سر همان ساعت دیروز امده بودی ٬ اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیای من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم  . ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن . ان وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم ! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم ؟ . . .هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد .

شهریار کوچولو گفت : ـ رسم و رسوم یعنی چه ؟

روباه گفت : ـ این هم از ان چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته . این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با فلان روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند .  مثلا شکارچی های ما میان خودشون رسمی دارند و ان این است که پنچشنبه ها را با دختر های ده می روند رقص . پس پنج شنبه ها بره کشان من است . برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان . خالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رفتند رقص ٬ همه روزها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم .

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد .

لحظه س جدایی که نزدیک شد روباه گفت : ـ آخ ! نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم .

شهریار کوچولو گفت : ـ تقصیر خودت است . من که بدت را نمی خواستم ٬ خودت خواستی اهلیت کنم .

روباه گفت : ـ همین طور است .

شهریار کوچولو گفت : ـ آخر اشکت دارد سرازیر می شود !

روباه گفت : ـ همین طور است .

ـ پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته .

ـ روباه گفت : ـ چرا ٬ برای خاطر رنگ گندم .

( به زودی دوباره می نویسم ٬ اگر مدتی ننویسم فقط به خاطر شماست ٬ به خاطر شما ٬ چون دوستتون دارم ٬ به من حق بدهید ٬ انسان ها گاهی غمگین می شوند ٬ دوست ندارم غمگینی انسان گونه ام انعکاسی در سرزمین آفرینش داشته باشه ٬ به زودی دوباره می نویسم ٬ فراموشم نکنید ٬ دوستتون دارم )

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:7  توسط وفا  | 

 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت .

روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست .

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند ، قفل افسانه اس ست و قلب براي زندگي بس است .

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي .

روزي كه آهنگ هر حرف ، زندگي ست تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم .

روزي كه هر لب ترانه ئيست تا كمترين سرود بوسه باشد .

روزي كه تو بيايي ، براي هميشه بيايي و مهرباني با زيبايي يكسان شود .

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .

و من آن روز را انتظار مي كشم حتي روزي كه ديگر نباشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 1:43  توسط وفا  |